شبها را به صبح رساندم ولی هنوز اسرار زندگی را کامل نفهمیدم
شب است و دل به رسم عادت همیشگی با تنهایی دست و پا میزند..
همیشه تنها بودم ام و با تنهایی خو کرده ام ٬ در عین خوشبختی ظاهری
زندگیم برایم پوچ است ٬هستی در عین نیستی ٬ جسمم دیگر جسم نیست
زندان روح است٬ سرنوشتم ملعبه دست تقدیر شده ...... در وصف وجود هستی
حقیرم .....نا گریز آن را پذیرفته ام٬ بی آنکه بدانم٬ بی آنکه بخواهم٬ اگر مادیات ارزش
ندارد ٬اگر زندگی دوست داشتن است ٬اگر عشق است ٬اگر محبت است ٬٬٬٬٬چرا مادیات
انسان را به زانو در می آورد ؟؟ چرا عشق را شکست میدهد ؟ حقیقت چیست ؟؟ تلخ است
سخت است٬ در عمق آن درد پنهان است ...... از چه بگویم که دروغ نباشد از چه بگویم که رنگ
ابهام نداشته باشد؟؟ از چه بگویم از چه ؟؟؟
*پشیمانی امیدم را ربوده است
انگار در دلم هرگز مهری نبوده است*
زندگی چیست؟؟ تکرار؟ شادی به شرط غم؟ لبخند به شرط اشک؟ آرامش به شرط سختی؟
پیروزی به شرط شکست ؟؟؟ زندگی خون دل خوردن است و در نهایت پشت دیوار آرزوها
ماندن است . نا امیدی واژه غریب ذهن من نیست٬ اشک مهمان تازه از راه رسیده
چشم من نیست ، تنهایی از لحظه های من جدا نیست .... باز هم شب است
و دل در ژرفای بی کسی و سکوت می گرید ٬٬ بی انکه دیگر اشکی سرازیز
شود بی انکه صدایی از حنجره شنیده شود ٬٬٬٬٬ بی انکه فریاد خشمی
سر دهد ، تن سرد و بی روحم نمایان است ٬ درد در فضا موج میزند!!
* ظاهرم تو مبین در درونم هل هل ویرانه هاست
من دگر نایی ندارم٬زنده ماندم چون خواست خداست*
چه زود باغ امید پژمرده شد، چه زود رویا از زندگی خسته شد،چه زود تاریکی
زمینه بوم زندگیم شد، چه زود یاد من خاطره شد،و چه زود جسمم خاموش شد .!!
*ای خدا از خلقت من چه تو را منظور بود
گر نمیزادی مرا مادر اجاقت کور بود !!؟ *